|
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين سجاده اش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: "هي!!! چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟" مجنون به خود آمد و گفت: "من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم، تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟
+نوشته شده توسط گریزان از دعوی پوچ بیان درهفدهم مهر 1388 و ساعت
19:51 |
دلم گرفته از این روزگار دلتنگی دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
+نوشته شده توسط گریزان از دعوی پوچ بیان درچهاردهم مهر 1388 و ساعت
2:3 |
بخوان ما را منم پروردگارت خالقت از ذ ره اي نا چیز صدايم كن مرا آموزگار قادر خود را قلم را، علم را، من ھديه ات كردم بخوان ما را منم معشوق زيبايت منم نزديك تر از توبه تو اينك صدايم كن رھا كن غیر ما را، سوي ما باز آِ منم پرو د گار پاك بي ھمتا منم زيبا، كه زيبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پرورد گارت با تو مي گويد تو را در بیكران دنیاي تنھايان رھايت من نخواھم كرد بساط روزي خود را به من بسپار رھا كن غصه يك لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگي طي كن عزيزا، من خدايي خوب مي دانم تو دعوت كن مرا بر خود به اشكي يا صدايي، میھمانم كن كه من چشمان اشك آلو ده ات را دوست میدارم طلب كن خالق خود را بجو ما را تو خواھي يافت كه عاشق میشوي بر ما و عاشق مي شوم بر تو كه وصل عاشق و معشوق ھم آھسته مي گويم ، خدايي عالمي دارد قسم بر عاشقان پاك باايمان قسم بر اسب ھاي خسته در میدان تو را در بھترين اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تكیه كن بر من قسم بر روز، ھنگامي كه عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن، اما د ور رھايت من نخواھم كرد بخوان ما را كه مي گويد كه تو خواندن نمي داني؟ تو بگشا لب تو غیر از ما، خداي ديگري داري؟ رھا كن غیر ما را آشتي كن با خداي خود تو غیر از ما چه مي جويي؟ ... .. .
+نوشته شده توسط گریزان از دعوی پوچ بیان درهشتم مهر 1388 و ساعت
13:12 |
|
|